ـ موقعیت کافکا و کافکاخوانی را در ایران چطور میبینید؟
کافکا نویسندهای است که در عین شناختنش، نشناختیمش. تفکر کافکا و نویسندگانی مثل او گستردهتر از آن است که تنها از یک جنبه بررسی شود. کافکایی که گوستاو یانوش معرفی میکند با کافکای محاکمه فرق دارد. کافکای ماکس برود با هر دو آنها تفاوت دارد. کافکا گاهی مذهبی میشود، گاهی پیشگوی جنگ جهانی دوم، گاهی هم متناقض با هر دو اینها. شاید به نظر برسد که کافکا حتی گاهی معما مطرح میکند، اما بیشتر از آن شیوهی تفکر خاصی را مطرح میکند که گاه متناقض است. هرچه بیشتر کافکا بخوانی جنبههای متفاوت بیشتری را از او میتوانی پیدا کنی.
ـ اینکه صادق هدایت، کافکا را به ایرانیها معرفی کرد چقدر در محبوبیت او تأثیر دارد؟
قطعاً مؤثر است، اما بههرحال دیر یا زود هم این اتفاق میافتاد. اما تا وقتی سردرگمی انسانی وجود دارد کافکا هم اهمیت دارد.
ـ کتابهای کافکا در ایران معمولاً جزو اولین کتابهایی است که میخوانند. انگار از آن نویسندههایی است که به مذاق خوانندگان ایرانی خوش مینشیند.
نمیشود به ادبیات غرب فکر کرد و کافکا را نشناخت. کافکا چندوجهی است و حتی میتوانم بگویم سنین مختلف هم از آن لذت میبرند. هر کسی در دورههای مختلف ذهنی و روحیاش کافکای جدیدی را میشناسد. تناقضهای ظاهری موجود در تفکر و زندگی کافکا هم به این امر دامن میزند.
مثال؟
اندوه دائمی کافکا و درعینحال عشق بزرگ و پنهانش به زندگی؛ بیزاری کافکا از قوانین و تشریفات و اینکه درعینحال وکیل بود؛ شغل بوروکراتیک داشته اما درعینحال در مسخ به این نوع بوروکراسی شدیداً میتازد؛ و تمام حرفش این است که نظام بوروکرات با انسان چه میکند. در کنار همهی اینها میبینیم که کافکا با چه جدیتی پروندهها را پیگیری میکند: با عشق تمام.
ـ کافکا وصیت کرده بود آثارش را بسوزانند. دستکم عاشق آثارش که نبود!
حق داشت چنین وصیتی کند. زمان باید میگذشت تا صحت حرفهایش معلوم بشود. مثل بولگاکف که اگر کارش در زمان حیاتش منتشر میشد تاریخ رئالیسم جادویی خیلی به عقب برمیگشت، ولی میشود گفت زمان مناسبی برای انتشارش نبود. آثار خیلی از بزرگان زودتر از زمانهی خودشان نوشته شدهاند و احتیاج به زمان مناسبی برای کشف دارند.
ـ برگردیم به کتاب پندهای سورائو. با توجه به این علاقهای که در ایران به کافکا وجود دارد چرا ترجمه نشده بود تا الان؟
چون کتاب تازه است. کالاسو کتاب را برحسب اتفاق پیدا کرد. در کتابخانهی آکسفورد مجموعهای از دستنوشتههای کافکا وجود داشت که این یادداشتها هم جزو آن بود. بخشهایی از این یادداشتها را قبلاً کسانی منتشر کرده بودند، اما انگار کافکا نوعی صفحهبندی خودش برای کتاب تعریف کرده بوده، کالاسو با حفظ آن قالب تمام یادداشتها را منتشر کرد. از طرفی هم شاید این تصور در بین مترجمهای ایرانی باشد که خوانندهی ایرانی بیشتر رمان میخواهد.
ـ اصل کتاب به آلمانی بود؟ نثرش چطور بود؟
کتاب اولین بار به انگلیسی منتشر شد. ظاهر متن چندان دشوار نبود. ظاهر سادهاش گولزننده بود؛ اکثر یادداشتها چندپهلو بودند. درک این چندجانبگی و انتقالش به فارسی مشکل بود. تفکرش فوقالعاده انتزاعی بود. آن همه تفکرات مفصل رمانهایش را در چند جمله خلاصه کرده بود و انتقال همهی اینها کار راحتی نبود. کافکا حتا فرم صفحهبندیاش هم در انتقال مفاهیمش دخیل کرده بود.
ـ به نظر شما، چرا این نوع صفحهبندی را انتخاب کرده بوده؟
اگر غیر از این بود مفهومش گم میشد. به قدری به مسائل اخلاقی و فلسفی و مذهبی و غیره پرداخته که اگر میخواست پشت سر هم بیاید، فرصتی برای تفکر روی تکتک آنها نمیماند. هر صفحه برای خودش یک فصل است. اساساً کتابی است که باید آرام خواند.
ـ تفاوت این کتاب با بقیهی آثارش چیست؟ منظورم تفاوت در نگاه کافکایی است.
تفاوتی ندارد. این کتاب چکیدهی همهی تفکراتش است.
ـ آن تناقضاتی که اشاره کرده بودید در این کتاب هم هست؟
بهنوعی. بگذارید اینطور بگویم: این کتاب بنیاد تفکر کافکایی است. مهمترین اثر فلسفیاش است. معلوم است کافکا اتفاقی آن را ننوشته. صاحب دیدگاه است و دقیقاً میداند در مورد دنیا چه میخواهد بگوید و در مورد چه حرف بزند. مثلاً بهترین عبارتش از نظر من این بود: میگوید بزرگترین گناه بیصبری و سهلانگاری است. اهمیتی که برای صبر و دقت قائل است مثل صبری است که بر انتخاب شغلش کرده و با وجود اینکه از آن خوشش نمیآمده بر سر آن کار مانده و در عوض از ماندن در آنجا بهترین استفاده را کرده و در تمام طول وکالتش تلاش میکرده به نفع کارگرها پروندهها را تمام کند.
ـ تأثیرگذارترین جملهاش به نظر شما کدام بود؟
همین بحثش درمورد گناه سهلانگاری و بیصبری. اما خب بحثهای زیادی درمورد بهشت و دوزخ و شیطان هم دارد که جالب است.
ـ چون آن جمله واقعیتر و دنیاییتر بود؟
شاید. اما درک کافکا در موقعیت نوشتن یادداشتهایش باعث میشود بفهمیم همهی یادداشتهایش در این کتاب واقعی و ملموس است. کافکا سل گرفته بود که در زمان خودش چیزی شبیه به سرطان در دنیای امروز بود؛ یعنی بیماری علاجناپذیر. کافکا هشت ماه به روستای سورائو پیش خواهرش میرود و از دنیا فاصله میگیرد. انگار کافکا برگشته و دنیا را تماشا کرده و جهان را در خلوت خودش تفسیر کرده. به نظرم فکر کالاسو درست بوده. تنهایی کافکا را میشود در این نوع صفحهبندی دید. حس میکنید در هر صفحه کافکاست و جهان اطرافش و آن فکری که در سر دارد و جهان در مفهوم بیکرانش. کاملاً بیرون از دنیا و جامعه به دنیا و جامعه نگاه میکند. به همین خاطر است که این کتاب به رمان تبدیل نشد. توضیح نداده؛ فقط تفکرش را یادداشت کرده، کاملاً در خلوت خودش.
ـ آیا در پندهای سورائو اشارهای به رمانهای خودش هست؟
نه. اما مضمون اندوه و تنهایی و ناامیدی مشخص است. این یادداشتها نشان میدهد کافکا چه مشاهدهگر خوبی بوده. کافکا نظاره میکند و تحلیل میکند.
ـ اندوه و تنهایی و ناامیدی در چه مفهومی؟
همانطور که قبلاً هم گفتم نباید نگاهمان به آدمهایی مثل کافکا در یک چارچوب بسته باشد. پیشداوری است اگر صرفاً بگوییم کافکا افسردگیآور است و جهان را نفی میکند؛ این صفتها انگزدن به آدمهای پیچیده و چندبعدی است، کمارزش کردنشان است. پیشنهاد میکنم حتماً مقدمه و مؤخرهی کتاب را که کالاسو نوشته بخوانید. باعث میشود یادداشتهای کافکا منسجمتر در ذهن نقش ببندند. کالاسو خواننده را به متن نزدیکتر میکند.