گفتوگو با محمد قاسمزاده، نویسندهی رمان سیاوش - روزنامه ی امرداد مورخ 16/9/1387
پارههای نانوشتهی داستان سیاوش
شهداد حیدری
کمتر پیش آمده که نویسندگان پیشرو ما، ماجرایی از شاهنامه یا آثار پیشینیان را دستمایهی آفرینش داستانی امروزی کنند. هراس از فروغلتیدن در دام رمانهای سرگرمکنندهی تاریخی، آنها را از پرداختن به ادبیات کهن ایران باز داشته است. از یکی دو داستان بلند که بگذریم، رمان نمونهوار دیگری نمیشناسیم که مدرن و امروزی باشد و برگرفته از شاهنامه. اما در داستان کوتاه، نوشتههای بیشتری میتوان برشمرد.
محمد قاسمزاده ــ نویسندهی نامآشنا ــ (زادهی 1334) اینبار داستانی از شاهنامه را زمینهی آفرینش رمانی کرده است که هرچند بازگفت بیکم و کاست داستان سیاوش شاهنامه است، اما در پرداختن به خردهروایتها، آهنگ و رفتار شخصیتها و شگردهای داستاننویسی نمونهی ستایشآمیزی از رمان تاریخی است و گواه روشنی بر چیرگی و توانایی او در بازآفرینی داستانهای کهن.
قاسمزاده پیش از این با رمانهای «شهر هشتم» (1380 ــ برگرفته از منطقالطیر و برندهی جایزهی پائولو کوئیلو)، «توراکینا» (1379 ـ سرگذشت شاهدختی مغولی) و «شهسوار بر باره باد» (1377) آشنایی خود را با تاریخ و ادبیات درازدامن ایران نشان داده است. قاسمزاده اکنون در گروه ادبیات تطبیقی فرهنگستان زبان و ادب فارسی، سرگرم کار و پژوهش است.
این گفتوگو دربارهی رمان «سیاوش» اوست که بهتازگی به دستیاری انتشارات کاروان چاپ و پخش شده است.
● از کارهایتان پیداست که به روایتگری تاریخ دلبستگی دارید. البته با نگاه امروزی به تاریخ. اما جدای از این میخواستم بدانم که چه انگیزهای شما را به سوی بازخوانی داستانی از شاهنامه برده است؟
ـ رومیها میگفتند: نیکبخت فرزندی است که دو چیز به ارث میبرد: ریشه و بال. ریشه تو را به جایی پیوند میدهد که معلوم میشود کجایی هستی و بال به تو اجازه میدهد که افقهای دیگر را ببینی.
به باور من نویسنده ابتدا باید ثابت کند کجایی است، بعد به فکر چیزهای دیگر باشد. شما اگر چخوف، تولستوی یا داستایفسکی را بخوانید، حتا اگر نویسنده را نشناسید، از داستانهایش درمییابید که نویسندهای روسی است. نه از اسم قهرمانها، از فضای داستان این را میفهمید. این نویسندهها در آغاز ملیت خودشان را با آثارشان ثابت کردند، بعد به فکر گیتی افتادند. این ریشه است. اما آن بال کجاست؟
من با کسانی که ایران را گاهوارهی تمدن میدانند و برجایماندهی گیتی را ویرانهای میانگارند که انگار وجود نداشته، به هیچ رو موافق نیستم. در داد و ستد با همدیگر است که ملتها رشد میکنند و در بدهبستانهاست که ارزش تمدن ما روشن میشود. من به ریشههای خودم نگاه میکنم اما به سراغ دیگران هم میروم. آن بال به من اجازه میدهد که افقهای دورتر را ببینم. این هم هست که گذشته میتواند در حال، بازسازی بشود و بخشهای درخور بازسازی، ما را برای حرکت به سوی آینده استوارتر بسازد.
با این نگاه بود که به بخش اساطیری و پهلوانی شاهنامه پرداختیم. اما بخش تاریخی را دنبال نکردم. چون در بخش تاریخی شاهنامه بسیار دست بردهاند. برای نمونه اسکندری که در بخش تاریخی شاهنامه هست، به هیچ رو با تاریخ نمیخواند.
● بسیار وفادار بودهاید به متن شاهنامه. جز در بازگویی پارههای کوچک داستان، همان خط اصلی شاهنامه را پی گرفتهاید. پس دامنهی تخیل شما تا کجاست؟
ـ تخیل من تا آنجاست که شخصیتها را در چارچوب جزییشان شکل میدهد. برای نمونه میدانید که کودکی سیاوش در شاهنامه نیامده. تنها میگوید که او را از دربار به زابل فرستادند تا آموزش ببیند. در کتاب من به کودکی سیاوش پرداخته شده است. یا آنجایی که او را به سوی قتلگاه میبرند، با فرود و کیخسروی که هنوز زاده نشده، گفتوگویی درونی دارد. هیچکدام از اینها در شاهنامه نیست. به فردوسی خرده نمیتوان گرفت. چون شاهنامه حماسه است و حماسه کلینگر است. نه تنها فردوسی، هومر هم به همینگونه است.
افراسیاب یکی از قهرمانان شاهنامه است. در شاهنامه هیچگاه به ما گفته نمیشود که چهرهی افراسیاب چگونه است. این قهرمانان چهره ندارند. اما در رمان به چشمهای سوزنی و پوست چروکیدهی او و ریزبینیهای دیگر پرداخته میشود. اینها ریزبافتهایی هستند که به آن کلینگریها، حالت رمان میدهد. همهی اینها را از تخیل خودم گرفتم. یا برای نمونه، خوابی که افراسیاب میبیند، همان خوابی است که سرانجام به آنجا میرسد که با سیاوش آشتی کند، فردوسی آن را در چند بیت میگوید، من در چند رویه (: صفحه) گفتهام. ناگزیر باید آن عناصر را زندهتر نشان میدادم.
تکیهی من تنها به داستانهای شاهنامه نبود. گاهی آنها را بازسازی هم کردم. نکتههایی در شاهنامه هست که اندکی گنگ است. برای نمونه میگوید که سیاوش در کوه آتش رفت. چنین چیزی وجود نداشته. هرکس در کوه آتش میرفت، میسوخت. در اساطیر آمده که این دو کوه آتش است و یک راه باریکی به اندازهای که یک اسب بهسختی از آنجا بگذرد، در بین آن دو کوه هست. اسب باید از آنجا بگذرد. این را مهرداد بهار در کتاب اساطیر ایران آورده، به نام آتشان. من این را گرفتم تا شکل ماجرا روشنتر بشود.
یک سختی کار من این است که هنگامی که شما کتاب را میخوانید، آغاز و پایان آن را پیش از آنکه کتاب را باز کنید، میدانید. حالا باید من برداشتهایی از این داستان میکردم و چیزهایی را نشان میدادم که برای خواننده گیرایی داشته باشد و بتواند داستان را دنبال کند.
در داستانهای شاهنامه و همهی داستانهای اساطیری، گرهها، بسیارند. در رمان باید این گرهها باز بشوند. من شاهنامه را جلویم نمیگذارم تا آن را به رمان برگردانم. دربارهی همان داستانی که مینویسم، فراوان میخوانم و دیدگاههای دیگران را میبینم و یادداشت برمیدارم. باید بفهمم کجای داستان رها شده است و من نباید آن را رها کنم.
● خوانش متنی همانند رمان سیاوش که با تاریخ و اسطوره پیوند دارد و دامنهی تخیل نویسنده فراتر از متن پیش رویش نیست، ما را به چه دریافتی از امروز میرساند؟
ـ آنچه سیاوش را به کشتن میدهد، پایبندی به پیمان و داشتن درونی سالم است. سیاوش آماده است کشته شود ولی از پیمان نگذرد. به پیمانی که میبندد، وفادار است. ارزشمندی سیاوش در شاهنامه از آن رو است که هرگز از مرزهای انسانی پا را فراتر نمیگذارد. این چیزی است که ما امروز به آن نیاز داریم.
در سه تراژدی شاهنامه، پسر به دست پدر کشته میشود. سهراب به دست رستم، اسفندیار به دسیسهی گشتاسب و سیاوش با رفتار بیخردانهی کیکاووس. چرا باید در تاریخ ما، همواره پسر به دست پدر کشته شود؟ این همان جنگ کهنه و نو است.
رفتار کیکاووس دوگانه است. با آنکه میداند سیاوش با سودابه پیوندی ندارد اما او را درون آتش میفرستد. میداند که اینها بهانه است اما نمیتواند دست از سودابه بکشد. سپس سیاوش را به جنگ میفرستد و هنگامی که سیاوش پیروز میشود، از او میخواهد که پیماننامهی صلح را زیر پا بگذارد. رستم به کیکاووس میگوید که سیاوش کسی نیست که از پیمانش دست بردارد. اما کیکاووس نمیپذیرد و فاجعه رخ میدهد و سیاوش کشته میشود. اگر این عوامل چیده نشده بود که سیاوش کشته نمیشد. این گوشههایی از تاریخ است که باید در برابر آن ایستاد. همهچیز گذشته، خوب نیست. چیزهای خوب گذشته را باید گرفت و بدها را دور ریخت. هر تمدنی پوست میاندازد. به گمان من باید پوستهای کهنه را دور ریخت و پوستهای نو را گرفت.
بخش دیگری که من در داستان سیاوش حذف کردم، گرایشهای نژادی است. ما جنگ ایران و ترکان نداریم. همهجا از تورانیان نام برده میشود چون توران یک کشور است. مسألهی نژاد مسألهی امروز ما نیست. چیزی دربارهی گذشته است. ایرانی و تورانی که رو در روی هم میایستند، دو نژاد نیستند، دو کشورند. از یاد نبریم که نژادپرستی زهری بود که دو جنگ ویرانگر جهانی روی دست ما گذاشت.
به هر روی خواندن متنی که با گذشته پیوند دارد، ما را به چنین دریافتهایی میرساند. همین است که میگویم اگر کی به ما بگوید که شاهنامه نخوان، معنایش این است که ایرانی نباش. چنین کسی میخواهد هویت ما را نابود کند. حتا اگر خودی باشد، بسیار بدتر از دشمن است.
● نثر کتاب آهنگی حماسی دارد و بسیار استوار و همخوان است با داستان. حتا میتوان گفت که نمونهی خوبی از فارسینویسی درست است. چگونه به این سبک و شیوهی بیان رسیدید؟
ـ یکی از دلبستگیهای من خواندن ادبیات کلاسیک است. بیش از سی سال است که متنهای کلاسیک را میخوانم. اما ادبیات جدید جهان را هم نادیده نمیگیرم. باور من این است که کسی که نوشتن را آغاز میکند اگر زبان خودش را نداند، شایستگی چاپ نوشتههایش را ندارد. نویسنده باید بداند که به چه زبانی مینویسد و کارکردهای زبان چیست.
گاهی نویسندگان ما واژههایی به کار میبرند که معنای آن را نمیدانند. من یک بار به بانویی که «کنکاش» را به جای «کندوکاو» به کار برده بود، گفتم «کنکاش» یعنی «مشورت» نه «کندوکاو و جستجو». جالب اینکه این بانو دکترای ادبیات فارسی دارد. اما هنگامی که آسان از همهچیز بگذریم، نتیجهاش همین میشود. نویسنده باید بداند که به چه زبانی مینویسد و میراث آن زبان چیست.
من در این داستان در بال فردوسی حرکت میکنم. نمیتوانم چندان از او دور بشوم و داستان فردوسی را با زبانی شلخته بنویسم. شاهنامه یک میراث فرهنگی است. ناگزیرم زبانی برگزینم که ارزش و بهای آن میراث را نشان بدهد. من میتوانستم زبان کلاسیکهایی همانند بیهقی را برگزینم. اما زبان بیهقی، زبان رمان نیست. باید عناصری از آن را میگرفتم که به درد من میخورد. همین است که راه میانه را که دشوارتر هم هست، برگزیدم. نوشتن به زبان روز بسیار آسان بود و نوشتن با واژههای ادبی آسانتر. اما نثری که به کار بردم بینابینی است و برای خوانندهی امروزی فهمیدنی است. نه فارسی روز است، نه فارسی کلاسیک. خوانندهی امروزی با هیچیک از واژههای این کتاب مشکل ندارد.
● رمان سیاوش را چند بار بازنویسی کردید؟
ـ سه بار نوشتم و پنج بار هم ویرایش کردم.
● پس نوشتن کتاب فرایند دشواری بوده.
ـ بسیار دشوار. اگر میخواستم داستانی بنویسم که به ذهن خودم رسیده بود و چهارچوبش در اختیار خودم بود، کار آسانی پیش رو داشتم. اما اینگونه نبود و من ناگزیر بودم ریز ریز ماجرا را زیر نگاه بگیرم. این یک کار پژوهشی بود. کموبیش همهی کتابهایی را که دربارهی سیاوش نوشتهاند، خواندم.
● و کارهای آیندهتان؟
ـ میخواهم همهی بخش اساطیری و پهلوانی شاهنامه را کار کنم. داستان اسفندیار را هم نوشتهام و سپردهام به ناشر. در آغاز سه تراژدی شاهنامه را کار میکنم. نخست سیاوش بود، سپس اسفندیار و پس از آن سهراب. آنگاه میروم سراغ داستانهای عاشقانهی شاهنامه: زال و رودابه و بیژن و منیژه.